تبليغاتX
نگاهت انتهای شب های بارانی است و من هنوز
نگاهت انتهای شب های بارانی است و من هنوز
خیس نگاه توام ... 
قالب وبلاگ

من و تو

اینقدر دوریم که نگو 

من اگر بغضم را داد بزنم هم نمیشنوی چه برسه به درک ..........

کاش جای تو بودم و تمام غصه ام درآوردن پول بود ....

حداقل خدا را شکر تو هستی ..... میدونی تقریبا یک ماهی میشه که بهت نگفتم دوست دارم ...

کاش یه روزی بیای اینجا ...


[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:6 ] [ حورا.ع ] [ ]

میدانی  دارم  به این فکر میکنم که چقدر میتونی ذات حیوان مانندی داشته باشی که وقتی میدانی یکی بهت نیاز داره و هزار بار تا صبح بیدار بوده و بهت زنگ میزد و بهت اس ام اس داده که بهت نیاز داره اما تو حتی یکدفعه هم زنگ نمیزنی و اخرش یه اس ام اس مسخره ی ترکی میفرستی و حتی با خودت نمیگی نیازش از چه نوع بوده . نکنه فکر کردی همه مثل تو نیازهاشون جنسیه . خودم خوب میدانم بیکار مثل همیشه لم دادی و منتظری یه زنگی بزنم و بگی کار دارم بعدا . میدانی مطمئنی که بهت خیانت نمیکنم و پا به پات جلو می یام  اما میدانی آرزو میکردم اندازه ی شیر دل داشتم که برم با یه پسری بیرون که میدونه من را کجا ببره و تو ببینی و صدای شکستن قلب و تمام احساساتت را وصدای زانو هات را که به زمین میخوره بشنوم . گاهی لازمه برای آدم هایی مثل تو مثل حیوون باشی . روزهای اول هفته ها و ماه های اول جوری شعر میخوندی و اشک میریختی که می گفتم انگار مجنونی انگاری اگه عاشق بشی میخوای تو پر قوی احساست پرورشش بدی و خوشبخت ترین می بود اما حالا می فهمم که همه اش از بی غیرتی مردانگی ات بوده و به قول خودت سرگرمی . الان می فهمم چقدر سخته آدم با مردی باشه که نقاب میزنه . به قول دوستم زندگی همینه باید بازی کرد . از این به بعد منم به جمع آدم های کثیفی مثل تو اضافه میشم  و تظاهر میکنم به اینکه نیازی به تو ندارم سرم شلوغه و یادم رفته که تو هم هستی تو هم آدمی .حالا دیگه شدیم مثل هم دو تا بازیگر که قراره یکیمون برنده بشه و بهش جایزه ی غرور بدن که قاب کنه و بذاره روی تمام مدارک حماقت دیگه اش . روحم راست میگفت که هیچ مردی نیست که عشق آدم را نگه داره .... راستی یکم دیگه مونده اونم بزن بکش .

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:47 ] [ حورا.ع ] [ ]

خدایا  من خسته ام از آدم های بی وجدان از کسایی که انسانیت ندارن از همه

خدایا من که دستم به آسمون نمیرسه

تو که دستت به زمین میرسه بلندم کن ....

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:48 ] [ حورا.ع ] [ ]

 

کاش مثل تو یه زبانی داشتم که روش کلید میکردم و گیر میدادم و تعصب بازی در می آوردم

کاش مثل تو یه شهری داشتم که حتی اگه شده یکی با اون منو بکوبه و من غیرتی بشم

کاش مثل تو کلی دوست و فامیل داشتم که وقتی باهات قهر میکردم می رفتم طرفشون و تو را از یاد می بردم که عزیزتر بشم

کاش مثل تو یه آغوش گرم خانواده داشتم  که الان راحت تو گرماش بخوابم

کاش مثل تو اینقدر آدم داشتم همکار داشتم که عشق را تجربه نکنم یا وقتی یکی بهم گفت دوست دارم تنم نلرزه

کاش مثل تو یه قلب سنگی داشتم که تا ابد زانو نزنم

کاش مثل تو همه جا آشنا بودم و بین دوستامم بوی غربت را حس نکنم

کاش وقتی بهم گفتی دوسش داری میتونستم بزنم تو دهنت و مطمئن بودم که برمیگردی چون هیج جایی جز آغوشم نداری

کاش هر روز مثل تو از رفتن دم میزدم که اشکات را ببینم که مطمئن بشم بیشتر دوسم داری

کاش قبل از تو یکی بود که هروقت عصبی میشدم مثل تو میگفتم حق نداری اسمشو بیاری و حرص زدن تو را می دیدم

کاش مثل تو یه کوچولو تو خونه داشتم که وقتی بغلش میکردم آروم میشدم

کاش مثل تو پسر بودم که تنها دغدغه ام ارضا شدن بود

کاش مثل تو رک بودم که بگم فقط ازت سکس میخوام و داغون شدنت را ببینم و بدونم که تو روحت را هم میدی

کاش مثل تو حتی تصوری از زد و خورد تو خونه نداشتم که وقتی تو کتک خوردن هاتو بگی من بخندم

کاش آنقدر غم نداشتم که با هر شنیدن غم دیگه ای بخندم

کاش مثل تو سالم بودم که حداقل میگفتم غم هام رو روی شونه هام حمل میکردم و با پاهام میکشیدم

میدونی کاش الان جای تو بودم و تو میگفتی کاش جای من بودی که تنها دغدغه ات پول بود

میدونی کاش جای من بودی که عشقت تو را از زندگی سیر میکرد و ازش و از دنیا متنقر میشدی

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:21 ] [ حورا.ع ] [ ]
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

اندراین خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:27 ] [ حورا.ع ] [ ]

گاهی خودم را توی آغوش کسی میبینم که جز درد چیزی نثارم نکرده اما من هنوز به آغوشش میخزم 

کسی که شاید همه را به من یه روزی ترجیح می داد

کسی که اینقدر ازش میترسم که توی آغوشش احساس غربت میکنم

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:16 ] [ حورا.ع ] [ ]
کاش میدانست انعکاس لحظه هایم در وجودش جز تنهایی نیست ...

گاه با اسم آبرو مرا از همه مخفی میکند گاه با بی ابرویی مرا در کودکی اش بازی میدهد .. نمیدانم این کدامین گناه من است که مرا به او کشانده ؟

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:10 ] [ حورا.ع ] [ ]

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت....

[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 14:10 ] [ حورا.ع ] [ ]


کاش معنای داداش در خیلی آدم ها صدق میکرد ...کاش به اونی که تکیه میکردی واسه همراهی واسه جدا شدن از کابوس های زندگی ... برای تکیه کردن .. واقعا اگر برادری هم نمی کرد به زخم هات اضافه نمیکرد ...

کاش ادم ها اینقدر آدم می بودن که برای خودت نقاب به دست نیاز نبود حتی پیش عزیزانت باشی ....

[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 23:47 ] [ حورا.ع ] [ ]

همه ی احساساتت را جمع کنم حتی قد یک نیم نگاه من هم گرم نیست

 

 

[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 11:23 ] [ حورا.ع ] [ ]

غربت آن قدرها هم بد نیست. اگر درست ببینیم و تنها نگاه کردن کافی نیست حتی اگر مهربان تر باشیم. مهربان بودن خود رونقی دارد آن چنان که مهتاب وار می توان به آن نگریست. این روزها می توان تنهایی را حس کرد، اگر مشق های نوشته شده را ورق زد و خاطراتی را دید که از ما دگر نیستند. نیستن آب روهایی که خاک را می ترشند و من را می سازند را می توان آن گونه بویید که حتی عطر درخت های بهار نارنج روزهای رفته یادآور نگردند.این روزها حتی ماه هم مشق می نویسد.

من می بینم. احساس مرگ را می بینم. در لباس هایم آویزان است. همراه سایه ام می خرامد. حتی گه گاهی پوزخندی می زند و مرا به سخره می گیرد. زیر لب سلامی می گوید و حال و احوالی می پرسد.

[ دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 ] [ 0:1 ] [ حورا.ع ] [ ]

هم سفر :

در این راه طولانی که ما بی خبریم  و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من هم همان را، به همان شدت دوست داشته باشم !
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد ...
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم  ،یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه  نگاه کردن را !
مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و
بشقاب سفالی را دوست داشته باشند !
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق، یکی کافیست !
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به
دیگری نیست !
من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است ...
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند !
بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست ،
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست ، بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم ، بیا کلنجار برویم ،اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم ...
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس
می کنیم دوگانگی،  شورو زندگی می بخشد نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ  کنیم ...
من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم !
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من، بیا متفاوت باشیم...
[ دوشنبه نهم آذر 1388 ] [ 16:42 ] [ حورا.ع ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ظرفیت قلبم تکمیل شد لطفا مراجعه نفرمایید!
.
.
.
هیچ دنبال من نباشید
اسم ندارم
فامیل ندارم
کوچه ام خالیست
کسی مرا نمی فهمد
این خیلی خوب است
کسی که آدم را بداند خطرناک است
دو تا مرا بزنید
توی جیبتان بگذارید
گاز نخواهم گرفت
جیغ نخواهم کشید
فقط به آرامی
التماس خواهم کرد..
.
.
.
من قدر خود را بزرگتر از آن میدانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سوء ااستفاده نماید.
من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم و یا در ازای عشق تمنایی داشته باشم.
من در عشق خود می سوزم و لذت می برم و این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید.
.
.
.
ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين / قلب را ساختي ز عشقش سرشارترين

آن که ميگفت منم بهر تو غمخوار ترين / چه دل آزار ترين شد ، چه دل آزار ترين
.
.
.با همیم تا مال هم شیم......
لینک های مفید
....

لینک های مفید



امکانات وب